وقتی این همه سوژه ی روزگار ما که ملتماسانه می گویند مرا بنویس و من اما نوشتن یا حرف زدنم نمی آید کلمه ها تلنبار می شوند آنقدر که لال می شوم و نمی دانم از کدام سر بگیرم و به نخ بکشمشان و دست آخر از هیچ کدام یا شروع هم که می کنم هیچ افاقه نمی کند که می نویسم و همه واژه های گسترده بر بساط نوشتنم به یک باره روی کاغذ مچاله می شوند و یا با یک کیلیک دیلیت می شوند. حرف ها با مخاطب یا بی مخاطب که در ظرف زنجموره می ریزند لال می شوم و لاجرم باز پناهنده می شوم به هزارتوی کتاب ها که شاید ملال این روزها را کمرنگ تر کند و گم می شوم میان حرف هایی که دلم غنج می رود وقتی دیگری قشنگ تر از من روایت اش می کند و خودم را گم و گور می کنم تا انتظار و اضطراب تمام اتفاق های ناخواسته ای که قرار است بیفتند را فراموش کنم. حرف تازه گیرم تلخ اما هست. حرف تازه ای که در یک لحظه ی قطعی جان می گیرد در ذهنم .. حرفی که پیش تر نبود و حالا با بودنش فخر می فروشد از آن دست فخر که تلخ است و می گزد اما به شنیدن و خواندن می ارزد .. همان لحظه ی قطعی که درمی یابی همین زندگی، گیرم از نوع سگی اش هم گه گاه لذت هایی دارد برای خودش که ادامه اش می دهی، درست مثل همین لذت خواندن چند کتاب ساده، گیرم سردستی ترین شان که بی هیچ برنامه ی قبلی بر می داری و رهایت نمی کند تا به آخرین خطوط و درباره ی نویسنده و پشت جلد و ... "دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد"... "اینجا همه آدم ها اینجوری اند" ..."نقشه هایت را بسوزان" تا در نهایت لابه لای شعرهای "زنی عاشق در میان دوات" به بی پاسخی مطلق برسم وقتی می گوید
آیا طعم شهرهای بی خاطره را می شناسی ؟
و محله های بی گنجشک را
و قطارهای بی ایستگاه را
که بر ریل های بی پایان اندوه
تو را سراسیمه و با شتاب می برند؟
آه چه کابوس هایی که مرا به سوی تو باز می گردانند
و من موزه های اندوه را می گشایم
و نوار یادبود را با دندان گریه می برم
خواستم که دیگر ننویسم .. خواستم که برگردم و بنویسم .. با یک کلیک و زنجموره هایم منتشر می شوند توی دنیای مجاز.. شاید باز حرفم آمد و نوشتم .. نمی دانم
دختری جوان و چادری به سمت مان می آید و می گوید موضوع تجمع چه بود. می پرسم خبرنگاری؟ از کجا؟ با تکان سر تایید می کند و می گوید از خبرگزاری فارس. می گویم شما که هر چه دستور باشد می نویسید نه واقعیت را ، اما پشیمان می شوم و باز دست او را می گیرم و می گویم بیا. تردید می کند می گویم مگر مصاحبه نمی خواهی و می برمش به میان مادران صلح. می شنوید خانم خبرنگار فارس؟ نعره کشان از کشتار زنان و کودکان بی دفاع غزه می گویند اما با تهدید و اسپری فلفل و مشت و لگد مادران صلح طلب ایرانی را نشانه می روند! مادران ایرانی برای حمایت از مادران و کودکان و مردم غزه کتک می خورند! جلوی سفارت فلسطین ! برای اعلام همبستگی آمده اند.. مرگ بر کسی هم نمی گویند تنها از صلح می گویند و آتش بس می خواهند اما با وقاحت تمام پیش چشم مردم و ماشین هایی که از خیابان عبور می کنند ناسزا گویان و تهدید کنان کتک شان می زنند! ما صلح طلب هستیم و اینان جنگ طلب! و نتیجه ی هر آنچه گفتیم به آن خبرنگار می شود این 

