روسری سفید پوشیده ام که رنگ صلح است. کمی دیر و در حالی که دقایقی از ساعت 11 گذشته است به مقابل سفارت فلسطین می رسم. از دور می بینمشان با پلاکارد و بلندگو در دست از نسل کشی و جنایت و محکومیت سیاست های جنگ طلبانه می گویند. مادران صلح اند. فریاد صلح خواهانه ی خود را سر می دهند بی آن که مرگ بر بگویند. به آنها می پیوندم و فکر می کنم خوب است دست کم این تجمع را نمی توانند غیر قانونی اعلام کنند. اینجا همه دنیا بر یک موضع است و جنگ طلبان و غاصبان در یک سو. بلندگوی کوچک مادران صلح دست به دست می چرخد. خواهان توقف جنگ و نسل کشی در غزه هستند. تنها شعاری که در این تجمع داده می شود همین است: صلح صلح آتش بس
شما اما آنسو تر ایستاده اید و فریاد الله اکبر سر می دهید. نعره می زنید، چفیه بر گردن و مشت ها در هوا و عکس و فیلم می گیرید از تک تک ما و از دور با دست نشانمان می دهید. یعنی شناسایی شدید! حالا ما باید بترسیم؟ انگار یک نفر بی سیم به دست می گوید یک مشت منافق جمع شده اند چرا هیچ کاری نمی کنید؟
تعدادتان بیشتر شده است و کم کم تنه زنان به درون تجمع نفوذ می کنید و نعره های مرگ بر صلح طلب! و مرگ بر ضد ولایت فقیه سر می دهید! مرگ بر صلح طلب آیا به این معنی نیست که خواهان جنگ هستید و کشتار؟ صدای بلندگوی کوچک دستی در میان نعره هایتان گم می شود. رها عکاسی می کند . من هم. تجمع کنندگان به آن سوی خیابان می روند. صف کشی می شود. از آن سوی خیابان فریاد جنگ به گوش می رسد و از این سو فریاد صلح که لیلی با پلاکاردی در دست به میانتان می آید. می ایستد و شعار صلح را با لبخندی بر لب در میانتان تکرار می کند.
درگیری در گوشه و کنار شروع می شود. از دور رها را می بینم در کشاکش با برخی از شما که برادر خطاب می شوید اما برادر نیستید! حرمت هر چه واژه هست هم به لجن کشیده شده. سیلی که بر صورت رها نواخته می شود تاب نمی آورم دوربین و رکوردر را به کسی می سپارم و به سمت رها می دوم. نامرد! هلم می دهید، مشت هایتان بر دست و صورت و کتفمان فرود می آید و لگدهایتان ساق پایمان را نشانه می رود. لنز دوربین رها را می شکنید و می گیرید و می گویید بیا کلانتری نیلوفر دوربینت را تحویل بگیر! رها اشک ریزان می رود و من باز می گردم به میان مادران صلح. خشم و درد جانم را فرا گرفته از مقابلتان که می گذرم فریاد می زنم از زنان غزه حمایت می کنید و زنان سرزمین خود را می زنید؟ ننگ بر شما! و آن سو تر بهمن احمدی امویی ایستاده است با صورت خونین. اسپری فلفل و خون چهره اش را پوشانده است. به خود می پیچد و در حالی که دوربین به دست بدرقه مان می کنید به سمت میدان فلسطین حرکت می کنیم.

نبش میدان ایستاده ایم که به طرف ما هجوم می آورید. با دشنام و توهین می گویید بروید و تهدید می کنید. خدیجه سعی می کند با یکی از شما که جوانک گستاخی است حرف بزند. هل می دهید و تو که دوربین رها را گرفتی و شکاندی به طرف من می آیی. دستت را دراز می کنی که هلم بدهی عتاب آلود می گویم به من دست نزن. فحش می دهی و مشت ات را سنگین بر پهلویم فرود می آوری که تعادلم را از دست می دهم با فرخنده به داخل جوب پرت می شویم. درد نفس ام را می برد. درد نفسم را بریده است. باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد! توان ایستادن نیست و به ناچار روی جدول می نشینم که آقای امویی با ماشین جلویمان می ایستد تا سوار شویم. خدیج می گوید باید برویم پزشک قانونی. فریاد می زنم کدام قانون خدیج؟ کدام قانون از چون مایی حمایت می کند؟! این قانون که مال ما نیست و باز به خود می پیچم از درد و اشک مجال نمی دهد. به خانه بر می گردم و گزارش را می نویسم با درد اما حیف است تصویر نداشته باشد. هر چند که تصاویر شما بی تردید گویا تر است از آنچه بر مادران صلح و دیگر صلح طلبان رفت. راستی چه خوب که دوربین من از دست تان جان سالم به در برد
حالا سوال آخرم را می پرسم: آقایان شما همدست جنگ طلبان نیستید که شعار جنگ سر می دهید و صلح طلبان را زیر مشت و لگد می گیرید؟
مرتبط : + و + و + و +
و البته یک گزارش منصفانه در روزنامه فرهنگ و آشتی
هر روز برایم رویایی باشد در دست نه دور دست
عشقی باشد در دل نه در سر
و دلیلی باشد برای زندگی نه روزمره گی